تبليغاتX
مشق سکوت
 
قالب وبلاگ

یاد بگیر رها، با خودت تمرین کن هر روز و هر ساعت که ؛

قدر داشته هات رو بدونی.

 برای همه ی اونچه که داری ارزش قائل شو و با تمام وجودت حفظش کن تا وقتی که دیر نشده، تا وقتی که از دستش ندادی.

یادت نره که: 

 

" هست " را اگر قدر ندانی

می شود " بود "

و چه تلخ است

" هست " ی که

" بود " شود

و " دارم " ی که

" داشتم "

 

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 14:31 ] [ رها ]

از خودم دلگیرم و ناراضی. دارم با خودم کلنجار میرم تا به خاطر بیارم اولین باری که عزیزی رو از دست دادم کی بود و غرق در روزهای دور میشم، وقتی دختر بچه ای بودم که بهترین دوست و همبازیش رو به خاطر جدایی پدر و مادر اون پسر از دست داد. اون روزها همه ی اونچه درک میکردم این بود که از دیدن دائم دوستم محرومم و به ناچار دلخوش میشدم به لحظه های کوتاه دیدارهای گاه و بیگاه که به خاطر وابستگی بین ما بزرگترها همیشه سعی در حفظ اون داشتن. خیلی طول کشید تا بهش عادت کنم. روزها و هفته های زیادی گریه کردم و با هیچ کس ارتباط برقرار نمیکردم تا وقتی که فهمیدم راه دیگه ای جز باور این جدایی برام باقی نمونده و این اولین قدم من برای آشنایی با از دست دادن ها بود...

وقتی نوجوون شدم، یکی از نزدیکانم با کسی ازدواج کرد که برای من سمبل یک مرد عاشق و کامل بود، اما خیلی زود، اعتیاد ریشه های اون زندگی رو خشکوند و از اون عشق چیزی جز کلمه ی طلاق باقی نموند. ذهن نوجوون من، به جای دنبال علتها گشتن، به فکر نتیجه گیری از اتفاقات بود. پذیرش رفتن اون آدم از خانواده، بار دیگه گواهی بود بر اینکه من باید یاد بگیرم از دوست داشتنیهام بگذرم و به اونها عادت نکنم. این اتفاق بارهای دیگه ای هم در اطرافم تکرار شد و در این بین هیچ کس نبود که به من چیز دیگه ای به جز اونچه که خودم فکر میکنم ارائه بده.

همچنان درگیر جنگیدن با خودم بودم که این بار، درست در اوج نیازم، یکی از مهترین آدمهای زندگیم من و ما رو برای همیشه ترک کرد. اون روزها، تلاش میکردم نقش دختر جوون با منطقی رو بازی کنم که از هیچ چیز ناراحت نمیشه و نقاب کسی رو به چهره میزدم که با تکیه به عقلش میتونه از دلبستگیهای حتی غریزی بگذره. اما حقیقت چیز دیگه ای بود. رفتن اون آدم سخت ترین اتفاق زندگیم بود. من حق انتخاب نداشتم، نمیتونستم و اجازه نداد که دوستش داشته باشم و ارتباطم رو باهاش حفظ کنم. راه دیگه ای نبود، باید فراموشش میکردم و گذشتن از اون، همراه شد با گذشتن از خیلیهایی که عمری باهاشون خو گرفته بودم و این تلخ ترین ضربه ی زندگیم بود. زمان بسیار زیادی طول کشید تا فقط ذره ای به شرایط جدید عادت کنم و من ایمان آورده بودم که تنها نتیجه وابستگی به آدمها رنج و عذابه. به خودم قول دادم به هیچ کس تکیه نکنم اما من و قولم نیازمند تر و شکننده تر از اون بودیم که توان اجرا کردن داشته باشیم.

وحشتناک ترین اشتباهات زندگیه من تو این دوره رقم خورد و باعث شد تا من هر روز ناتوان تر و گمراه تر از قبل بشم. وقتی میم رو دیدم، خستگی در من اونقدر قدرت داشت که تنها نیازم پناه آوردن بود. به محض کمرنگ ترین تشخیص نداشته های زندگیم تو وجودش، بهش تکیه کردم بدون اینکه به تواناییش اهمیتی بدم. اون برای من آخرین اعتماد به احساس بود. براش از تمام چیزهایی که عذابم میداد گفته بودم و اون همراه حرفهای من بود. درست یا نادرست، آگاه یا ناخودآگاه در اون دوران دستی که به سمتش دراز کرده بودم رو فشرد و ما پابه پای هم برای کنار هم بودن تلاش کردیم و هرچه بیشتر گذشت، به خودش و حضورش توی زندگیم قدرت بیشتری دادم و غرق دنیایی شدم که برای خودم ساخته بودم و به واسطه همین دنیا، اتفاقات ناگوار زندگیم رو فراموش میکردم. من همیشه از دیدن نشونه های پوچ بودن دنیای ساختگیم فرار میکردم، و چشمهام رو به روی اونها میبستم اما زندگی در جریان بود و اون آدم اونقدر متزلزل بود که هیچ وقت نتونست تکیه گاه محکمی برای من باشه. اون کودکی بود با ظاهری مردانه، کودکی که هیچ وقت نخواست و نتونست بزرگ بشه، من هم دختری بودم پر از شک و تردید، در نتیجه تموم تلاشها برای حفظ و اصلاح کاستیهای رابطمون بی فایده موند. کنار هم بودن ما، جز آسیب زدن به همدیگه نتیجه ای نداشت.

روزهای تلخی رو میگذرونم، دلگیرم و دلشکسته، از دردهای جدید و از زخم های قدیمیه باقی مونده از گذشته هایی که همیشه به جای درمون، ازشون فراری بودم. این روزها من نه دختربچه ای کوچیکم، نه دختر نوجوونی که سمبل عشق براش زندگیهای شکست خوردست، نه دختر جوونی که اصلی ترین قدرت زندگیش پشتش رو خالی کرده و نه زنی که بعد از چندین سال ، برای بقای خودش باید با یه حسرت از زندگی ای که روزگاری با تمام اونچه در توان داشته و خالصانه ارزونی داشته بگذره و بره...

این روزها، من رها هستم، رهایی که قدرت پیش بینی و تجزیه و تحلیل اشتباهات رو داره، رهایی که نمیخواد با چشم بسته به هیچ چیز نگاه کنه. رهایی که داره تلاش میکنه یاد بگیره مسئول اشتباهات زندگیش باشه. رهایی که فهمیده - هرچند دیر و هرچند به قیمت از دست دادن زیباترین لحظه های عمرش-  چشم بستن به روی مشکلات راه حل اونها نیست.

من رها هستم، رهایی که به قول عزیزترین همراه زندگیش، به جای سازندگی، همیشه تن به بازندگی داده.  رهایی که یادگرفته بود قشنگیها و خوشیها براش خاطره باشن. رهایی که همیشه درگیر جنگ بین دل، عقل، احساس و منطقش بوده و هیچ وقت باور نداشت احساس قدرتمندترین نیروی زندگیه و اونچه پیش اومده حاصل اشتباهات بوده نه دل سپردگیها.

 اون درست میگه، باید با خودم صادق باشم. دلگیر شدن برای من کافیه. دیگه نمیخوام بازنده باشم. از تکرار اشتباهات مکرر خستم. میخوام یاد بگیرم به جای غصه خوردن برای از دست دادنها، برای تموم اونچه که پیش رو دارم بجنگم. فکر باختن، بازندگی میاره، من میخوام و باید پیش ِ خودم و در برابر خودم برنده باشم. پایان اون زندگی با همه ی تلخیهاش، برای من حکم شروعی دوباره است. سخته کنار گذاشتن احساسی که زمانی همه ی زندگیم بود. سخته فرار کردن از عادتهای همیشگی. سخته فراموش کردن ذهنیتهایی که از کودکی تا به حال برام نقش بسته. سخته مرهم گذاشتن روی زخمهایی که توی شکل گیری بعضیهاشون کوچکترین نقشی نداشتم. اما هر سختی به معنای نشدن نیست. برای رسیدن به بهترینها، باید لحظه لحظه تلاش کرد و سختیهای زیادی رو متحمل شد...

میخوام زنده باشم، میخوام زندگی کنم، اونطور که شایسته ی منه...

 

توضیح نوشت:

من به تمامی اونچه که به اشتباه انجام دادم آگاهم . اونچه که خوندید صحبت ها و قول و قرارهای منه با خودم.

 

موسیقی نوشت:

عزیزترینم، ممنون که هستی و برای زندگی کردن و قدم برداشتن بهم قدرت میدی. ممنون بابت صبوریت.

 

 

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:6 ] [ رها ]
قوی باش رها، قوی باش.

نترس دختر، نترس. قدمهات رو با قدرت بردار، داری درست میری.

امروز راهی رو آغاز کردی که زندگیت رو میسازه. گرچه سخته و ناهموار، اما یادت باشه رها؛


یه پایانِ تلخ، بهتر از یه تلخیه بی پایانه.


قوی باش رها، قوی باش.


[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:26 ] [ رها ]

لیلای عزیز، نویسنده ی وبلاگ سالاد کلمات، تو پست های اخیرش، راجع به تعهد نوشته بود و از اونجایی که این نوشته با دل مشغولیها و فکر مشغولیهای این روزهای من هم جهت بود، تصمیم گرفتم کمی بیشتر در موردش فکر کنم.

تعهد از نظر لغوی به معنای شرط، عهد و پیمان و همچنین نگاه و تیمار داشتن چیزی است و متعهد در لغت یعنی تیمار دارنده و به کسی گفته میشه که عهد و پیمان بسته و اجرای کاری رو به عهده میگیره .

از نگاه من، تعهد به معنای پایبندی به تمام قول و قرارهاست، قول و قرارهایی گاه گفته و گاه ناگفته. تعهد یعنی احترام به ارزش های طرفین و خود رابطه، ارزشهایی که حتی اگر بیان نشن، اتفاق یا عدم اتفاقشون توی رابطه تاثیر داره و برای هر دو نفر یا یکی از اونها مهمه. وقتی وارد روابط دو نفره میشیم، گاهی نگاه و برداشت طرف مقابلمون از اونچه که تو فکر ما میگذره، اهمیت بیشتری داره. درسته که همه ی ما در زندگی شخصی خودمون اصول و قوانینی داریم که نشات گرفته از عوامل متعددیه و طبق اونها رفتار میکنیم؛ اما نباید فراموش بشه هر رابطه متشکل از دو نفره و بنابراین گاهی لازمه برای حفظ اون، به اصول و ارزشهای مشترکی برسیم و در این راستا بعضی مواقع باید در اونچه که تا الان انجام میدادیم تعدیلها و تغییرهایی ایجاد کنیم.

این رفتار نه تنها تضادی با آزادیهای فردی نداره، بلکه نشون میده حفظ حرمت و استحکام رابطه اونقدر برای ما ارزش داره که به جای قطع ارتباط، جنگ و دعوا، فرار از مشکلات و پنهون کاری، انتخاب میکنیم برای حل اونها قدم برداشته و تلاش کنیم. بین همه ی افراد اختلاف نظرها و سلایق وجود داره. تفاهم به معنای یک شکل بودن و یک مدل فکر کردن نیست، بلکه تلاش برای فهمیدن و درک کردن همدیگه است و ثابت میکنه حضور تفاوت ها، به جای اشکال وارد کردن به رابطه، میتونه به زیباتر شدن اون کمک کنه.

تعهد از نظر من تعیین کننده میزان اهمیت، حرمت و اعتبار یک رابطه است و میشه گفت تا زمانی که طرفین به این ارزش ها و از اون مهمتر ارزشی که دیگری برای رابطه قائله، احترام میذارن، به هم متعهدن. ما تا وقتی حق داریم خودمون رو متعهد بنامیم یا انتظار تعهد از دیگری داشته باشیم که به خودش، احساسش، شعورش، افکارش و اونچه انجام داده یا میده، احترام گذاشته و با رفتارمون ارزش اونها رو زیر سوال نبرده باشیم و لحظه ای که تعهد به یک رابطه رو به هر دلیلی ( که خود این دلیل از اهمیت ویژه ای برخورداره ) از دست دادیم و نتونستیم اون رو به حالت اولیه اش برگردونیم، باید اون رابطه رو پایان یافته تلقی کنیم.

اعتقاد دارم، برای متعهد بودن همیشه نیاز به نوشتن، گفتن و شنیدن نیست، گاهی باید به قلبمون رجوع کنیم و هیچ تعهدی نمیتونه به اندازه ی تعهدات درونی ثبت نشده اما جاری، اعتبار، دوام و زیبایی داشته باشه.

 

 

توضیح نوشت:

تعهد در مسائل مختلف خودش رو به شکلهای متفاوتی نشون میده. ارتباطات با توجه به نوع، شدت و میزان، ظرفیت، دلایل و عوامل شگل گیری اونها به دسته های مختلفی تقسیم میشن.

تاکید این پست، بیشتر بر روابط بین دو نفر می باشد.


[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:45 ] [ رها ]

همیشه دستها برای من حرمتو ارزش زیادی داشتن و اعتقاد دارم مثله چشمها، نمیتونن دروغ بگن. خیلی وقت بود میخواستم از دستهایی بنویسم که برای من معنای زندگین، تا اینکه خوندن وبلاگ مهربان بانو، این فرصت رو در اختیارم گذاشت.

وقتی برای اولین بار، فارغ از نقابهای همیشگی، باهاش همراه شدم، من بودم و یه دنیا دلهره، و او بود و یه دنیا سکوت. من بیقرار بودم و ناآروم و میخواستم پشت شیطنت های همیشگیم و حرف زدنهای پی در پی ام پنهون بشم و اون فقط لبخند میزد و سکوت میکرد. تو دلم ترس عجیبی بود، عقل و منطق حکم رد میداد به بودنش و بودنم در کنارش، اما من نمیدیدم و نمیشنیدم چون حکم دل عاشقی بود. بی تاب بودم، بی تابِ بی تاب، تا اینکه دستهاش رو روی دستهام گذاشت و معجزه ای که یک عمر مطمئن به تحققش بودم اتفاق افتاد.

تمام ِ رها، تمام ِ تمام ِ رها، شد او. وقتی دستهاش رو لمس کردم، غرقش شدم، و از اون به بعد توی دنیای اون نفس کشیدم و نخل ها شاهدن، تموم نخلهای اون شهر شاهدن که بعد از مجعزه ی دستهای اون تمام بیقراریها، قرار شد.

و اونقدر با بندبند انگشتهاش، با تک تک خطوط دستهاش، با ناخن هایی که همیشه با دیدنشون لبخندی روی لبم میشینه، زندگی کردم، که حتی با چشمان بسته، از بین صدها، هزاران، میلیونها، و میلیاردها دست، میتونم حسش کنم.

و من گاهی تا مرز جنون حسود میشم و حسودی میکنم به همه ی چیزهایی که دستهای اون لمسش میکنه، به خودکارش، به گوشی موبایلش و دکمه های کیبوردش، به استکان چایش، به کنترل تلویزیونش، و به همه دستهایی که دستهای اون رو حتی برای ثانیه ای حس میکنن.

من حسودی میکنم به ...


 گوش کن مردِ من، حس کن؛

دستهای تو مقدسن. دستمو رها نکن  که من رهاییم رو از دست های تو وام گرفتم.

باش، همیشه باش که بودنت معنای زندگیه.

 

 

توضیح نوشت:

عنوان این پست، الهام گرفته از یکی از شعرهای مصطفی مستور می باشد.

 

موسیقی نوشت:

تقدیم به دستهایش
[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 15:40 ] [ رها ]

بغلم کرده و همراه با گریه هاش میگه: من بیشتر از چهل سال با این درد زندگی کردم، روزی که فوت کرد، برادرش بهم گفت خداروشکر که راحت شدی، میگه یه عمر عذاب کشیدم و وقتی به چهره ی پسرم نگاه میکنم، میبنم که این درد تمومی نداره. ضربان قلبش اونقدر تنده که حسش میکنم، شونه هام از اشکاش خیس شده، دستاشو میگیرم و میشینه روی تخت، براش آب میارم و سعی میکنم آرومش کنم. دستامو محکم توی دستش فشار میده، سرم رو بالا میارمو به صورتش نگاه میکنم؛ صورتی که روزگار، یادگارهای زیادی از خودش براش به جا گذاشته. حالا کمی آرومتره، ادامه میده وقتی ازدواج کردم 14 سالم بود و از همون اول با این درد آشنا شدم، چهل سال همراهم بوده. وقتی خمار بود، میزد و میشکست و فریاد میکشید، و وقتی نشئه بود مسئول پذیرایی از مهمونهاش و رفیق بازیهاش بودم. همینطور که حرف میزنه چهره ی اون جلوی چشمم میاد، پیرمرد نحیف و شکسته ای که تو این سالها جز سلام و احوالپرسی ازش چیزی نشنیدم. کسی که فقط وقت نهار و شام و خواب مثله یه سایه توی خونه پیدا میشد. میگه، بعد ازدواج هر شهری که خواست باهاش زندگی کردم. اوایل معلم مناطق محروم بود. اما بعدها که دانشگاه قبول شد و دانشگاه قبول شدم، اوضاع زندگیمون بهتر شد. میگه بچه ی اولم رو که باردار بودم توی روستاهای اطراف گناوه زندگی میکردم اما ماههای آخر بارداریم نبود. باز چهره ی اون جلوی چشمم میاد و القابش دور سرم میگرده، سالها خدمت به آموزش و پرورش، رئیس فرهنگ شهرستان ...، استاد دانشگاه... و ...

میگه همه ی زندگیمون رو پای منقلش دود کرد تا جایی که با وجود 4 تا بچه و شرایط شغلی خوب مجبور شدیم از کارمون دست بکشیم و برگردیم به شهر مادریم. جایی که کسی از گذشتمون خبر نداشته باشه و حداقل خانوادم کنارم باشن اما نمیدونستم همین شهر، دشمن جونم میشه....

به اینجا که میرسه دوباره هق هق گریه رو سر میده، از اینکه پسر کوچیکش رو هم گرفتار همون بلا میبینه داد میزنه. دلش به درد اومده وقتی اون رو توی حموم و دستشویی خونه پیدا کرده. از اینکه زندگیه برباد رفته ی پدر رو توی نگاه پسرش میبنه. پسری که ادامه رو راه پدر، سلامتیش، خانوادش، شغلش، اعتبارش و همه چیز رو پای این درد میبازه. از اینکه نمیتونه توی روی عروسش نگاه کنه میگه...

دیگه هرچی تلاش میکنم نمیتونم روی حرفهاش تمرکز کنم. از اتاق بیرون میزنم، سوالها و حرفهای زیادی دارم، اما من کوچکتر از اونم که بخوام حرفی بزنم، این حرفها نه تنها دردی ازش دوا نمیکنه بلکه بیشتر آزارش میده. خیلی دوست دارم ازش بپرسم چرا؟ چرا توئی که از روز اول آگاه به وضعیت همسرت بودی بچه ها رو گرفتار این زندگی کردی؟ یاد این می افتم که 2 تا بچه ی آخرش رو با نذر و نیاز به دنیا آورده، یاد اینکه همیشه میگفت: 9 تا بارداری ناموفق داشتم تا بتونم دوتای آخری رو به دنیا بیارم. یاد حرفهاش می افتم و سرم تیر میشکه...

دلم میخواد بهش بگم غصه ی بزرگ، پسر کوچیکت نیست، تمام بچه هات گرفتارن، پسر بزرگت، مهندس و کارخونه دار به ظاهر موفق صنعت، اونقدر اسیر خاطرات کودکیشه که با تنفر به همه ی اطرافش نگاه میکنه و نه زنش، و نه بچه اش نمیتونن اون رو به زندگی امیدوار و دلبسته کنن، خودش رو پشت کار و غرور کاذبش پنهون کرده و به الکل پناه برده. مرد چهل ساله ای که وقتی اسم پدر میاد، تنفر توی نگاهش موج میزنه، کسی که حتی بعد مرگ پدر فراموش نکرده پدرش اون رو تشویق به کشیدن تریاک میکرد. کسی که هنوز خاطره ی کتک های مادر براش بزرگترین درد کودکیشه. کسی که وقتی دانشگاه قبول شد دیگه به شهرش و به خانوادش برنگشت و همیشه از اونها گریزونه. دختر بزرگش رو به یاد میارم که با افتخار از مدرک فوق لیسانسش صحبت میکنن، دختری که سالهاست تحت درمانه و بیشتر از 7 ساله که برای کنترل افسردگیش قرص میخوره و چهره ی دختر 20 سالش مدام توی ذهنم میاد که برای فرار از شرایط زندگیش به هرکسی پناه میبره و خدا میدونه سر از کجا در بیاره.

نمیخوام همه ی گناهها رو گردن اون بندازم، چرا که خودش هم دختر کم سن و سالی بود با طرز فکر قدیمی و خانواده ای سنتی، دختری که مجبور بود ادامه بده. کسیکه که به جای تربیت بچه های خودش، پناه برد به درس و مدرسه. برام دردناکه کسی که 30 سال مسئول آموزش بچه های مردم بود، نتونسته رشته ی زندگیه خودش رو به دست بگیره و بچه های خودش رو آموزش بده.

میدونم، این رو خوب میدونم که اون هم به نوعی قربانی این ماجراست، این رو میدونم که وقتی یکی از طرفین زندگی همراه نباشه چی به روز زندگی میاد، اما نمیتونم بپذیرم که چرا بچه ها باید اسیر این بازی بشن. اسیر بازی ای که بزرگترها هم در اون بازندن. وقتی به زندگیش نگاه میکنم، به ظاهر فریبنده ی اون، دلم میگیره. دلم میگیره از اینکه ندونم کاری اونها، زندگیه خیلی های دیگه رو هم بازیچه ی خودش کرده.

وقتی محیط خانواده آسیب پذیر میشه، وقتی دنیای بچه ها محدود میشه به چهاردیواری مسموم خانواده، اونها نمیتونن از پیامدهاش در امان باشن. هدف من بی نقصیر جلوه دادن بچه ها توی این اتفاق نیست اما تو خانواده ای که بزرگترهاش، بزرگتری نمیدونن و نمیشناسن، تو خانواده ای که حرمت ها شکسته میشه، نمیشه از کوچکترها توقع زیادی داشت. وقتی بزرگترین الگوی بچه ای رفیق بازیها و خماری و نشئگیهای پدرشه و زن نمونه از دیدگاه بچه ای میشه مادرش، مادری که بزرگترین درسی که ازش گرفته چشم بستن به روی حقایق و دروغ گفتن برای پنهون کردن ضعفهاست ( به جای جبران اونها )، نمیشه ازش انتظار موفقیت داشت. کاش حداقل یاد میگرفتیم اگر توانایی حل مشکلات رو نداریم، چیزی به اونها اضافه نکنیم. کاش یاد میگرفتیم که زندگی بیشتر از مدارک دانشگاهی و بیشتر از ظواهر به شعور احتیاج داره. کاش به جای فریب دادن خودمون، دنبال اصلاح ضعفها و اشتباهاتمون بودیم. کاش اگر نمیتونیم و نمیدونیم، برای دونستن و تونستن قدم برداریم....

میرم به اتاقش تا بهش سر بزنم، مشغول بافتن لباس نوزادیه به این امید که شاید اومدن یه بچه بتونه زندگیه پسرش رو نجات بده...

بعضی ها هرگز از اشتباهاتشون درس نمیگیرن...

شعور لازمه ی زندگیه...

 

توضیح نوشت:

نوشتن از چهل سال ، نیاز به خلاصه کردن داره، شاید برداشت من هم از این زندگی اشتباه باشه، اما جملات ناگفته ی زیادی تو این متن هست که باعث میشه من اینطور به این مساله نگاه کنم. گاهی اوقات کوچکتر و بزرگتر بودن از لحاظ سن، نمیتونه دلیلی برای غلط یا درست فکر کردن نسبت به مسائل باشه.

موقع نوشتن این متن، اونقدر تحت تاثیر احساسات بودم که شاید خیلی از مهمترین ها رو جا انداخته باشم اما سعی میکنم توی کامنتها جبرانشون کنم.


اصلاح نوشت:

کلمه ی نشئه رو به اشتباه نعشه نوشته بودم، ممنون از دوستی که بهم تذکر دادند.

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 13:32 ] [ رها ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره مشق سکوت

سکوت رو دوست دارم؛ چون بهم فرصت فکر کردن میده...
فروش بک لینکطراحی سایتعکس